بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

ما از اوناشیم!


آخرین جعبه رو که از پله ها بالا آوردم، دستم رو داخل جعبه انداختم و از گوشه ی سمت راست جعبه کتری و متعلقات یک چای خوب رو بیرون آوردم. بدون اینکه حتی به داخلش نگاهی بیاندازم. دیگه جای تمام وسایلم رو درون جعبه ها یاد گرفته ام . همونطور که هر روز صبح موبایل و سوییچم رو، تقویم و خودکارم رو، رژ لب و خرده ریز ها رو درون کیف دستی ام میذارم، هر از چندگاهی تموم خونه ام رو درون جعبه ها میذارم و کوچ میکنم! از کشوری به کشوری و از شهری به شهری و از خانه ای به خانه ای و از خانه ای به خانه ای و به خانه ای و به خانه ای و ... .

چای رو که دم کردم دیگه دیر بود برای جابه جا کردن زندگی درون جعبه ها. نمیخواستم از همین اول تمام همسایه ها از من ناراحت و شاکی و بدگمان بشن. نمیخواستم فکر کنن من از اوناشم! (در ادامه مطلب بخوانید...)

نویسنده : انگور ۴ نظر ۶ لایک:) | | ادامه مطلب

دل به دریا


میدونی من یه روز رفتم دریا... یه روز صبح خیلی زود. من صبحا معمولا زود بیدار نمیشم اما اون روز صبح کسی بیدارم کرد . اولش وحشت کردم . فک کردم خیالاتی شدم و دوباره خوابیدم اما دوباره شنیدم کسی اسممو صدا زد. بوی نمناک شور دریا چسبیده بود به موهام و بدنم و رفته بود توی دماغم و چسبیده بود به لایه ی داخلی ریه هام. یه چیزی پیچیدم دور خودمو رفتم سمت دریا مثل آدمهایی که توی خواب راه میرن . بی هدف بی مقصد بی اراده ... یه چیزی منو با خودش منو میکشوند سمت دریا...یکی بود که هی اسمم رو تکرار میکرد...آخرای راه رو شروع کردم به دویدن. نمی دونم کجا دمپایی هام از پام درومد من فقط می دویدم سمت دریا... با تمام قوا میدویدم. به ساحل که رسیدم و اولین موج اب سرد دم طلوع که زد به پاهام وایسادم . شهر بیدار نشده بود. هرکاری میخواستم بکنم اون موقع وقتش بود. یه قایق پارویی برداشتم و با سختی انداختمش به آب . تمام لباس هام خیس شده بود و چسبیده بود به بدنم. شروع کردم به پارو زدن . رفتم...

فقط پارو میزدم و میرفتم . یه چندتا اهنگ اومد تو ذهنم که بیکار نباش حداقل در حال پارو زدن یه چیزی بخون برا خودت . اما حتی از ترس اینکه انرژیم رو بزارم برای چیزی به غیر از پارو زدن همه چیز رو از ذهنم پاک میکردم...

تا اینکه یه جا خیلی خسته شدم. خوابیدم کف قایق. لباسم خشک شده بود و موهام وز. هیچ چیزی نبود . فقط من بودم و دریا و دریا و دریا... نمی دونم چقدر توی اون حال موندم. چند دقیقه؟ چند ساعت؟ چند روز ؟ چند سال؟ بعدش برگشتم!

یعنی نمی دونستم چجوری برگردم! اولش حتی فک کردم که خودمو غرق کنم تا بلکه جنازه ام برگرده! من حتما باید برمیگشتم، باید تمومش میکردم. شروع کردم پارو زدن به ناکجا... همین که شروع کردم یه قایقی از دور پیداش شد و منو برگردوند...

دیگه هیچ کس تو مغزم صدام نمیزنه . دیگه صبحا دیر پامیشم میرم دریا...

میدونی بعضی وقتا زندگی همینجوریه . یکی از داخل خودت صدات میکنه و تو باید بری و با تمام قوا پاروتو بزنی ... شاید حتی به نظر بقیه کارت بیهوده باشه، دیوونگی باشه، بی هدف باشه! اما فقط خودت میفهمی که چرا پارو میزنی! و همین کافیه! فقط خودت میفهمی که تا اون وقتی باید پارو بزنی که خسته بشی لباسات خشک بشه و موهات وز!  بعد دراز بکشی ته قایقتو و هیچی توی فکرت نباشه  . هیچی توی دنیا نباشه . فقط همونجاست  که دیگه کسی صدات نمیزنه  . دیگه وحشت نمیکنی. همونجور میمونی تا یه تیکه از خودت رو پرت کنی تو اعماق دریا ... خودت رو ، ترس هات رو، تنهاییت رو، اسماعیل درونت رو...

بعدش باید برگردی، حتی اگه شده جنازه ات برگرده! باید برگردی تا ببینی خالی شدن چه لذتی داره. باید کار شروع شده رو تمومش کنی! حتی اگه جنازه ات برگرده! 

زندگی انقد با ارزشه که نمیشه پارو زدن رو تجربه نکنی...

نویسنده : انگور ۶ نظر ۵ لایک:) |

دستم را بگیر و بدو....

این روزها که نیستم، میدوم! زیاد میدوم... به نا کجا نه! به تو نه! به مقصدی میدوم اما نمیدانم و شاید هم میدانم! شاید به خودم میدوم! نه از آن دویدن هایی که برای لاغری و شادابی خوب باشد! از آن دویدن هایی که میدوم و پیر میشوم... میدوم و پیر میشوم... انگار زنده مانده ام به دویدن! باید زنده باشی به مستی و شعف... باید زنده باشی به دویدن و تمامی ما زنده ایم به دویدن! هر کدام یکجور! میدویم که برسیم! به یار، به رهایی... میدویم که برویم! از شهر، از کشور، از خودمان... میدویم که درجا نزنیم!که راکد نشویم!میدویم که زنده بمانیم!

شاید دویدن به ناکجا هم خیلی بد نباشد...

نویسنده : انگور ۹ نظر ۷ لایک:) |

میم آخر مالکیت


من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم،

باورکن

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم

کودکانه و ساده و روستایی

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم

من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم،

مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک*



من او را همان گونه که بود دوست داشتم، نمیخواستم او را تغییر بدهم! این نصف راه درستی بود که رفتم! اما نصفه ی راه خواستم که مال او باشم! اینگونه در زنجیر مالکیت رفتم و عاشقم میم آخر مالکیت شدم! من هیچ گاه آدم زنجیر و حد و حصار نبوده ام اما خواستم نامم در او ایمن باشد! در او و آغوشش و لب هایش! اما فراموش کردم که هر کس تنها در آغوش خود ایمن است و هیچ شرط بی حد و حسابی در قول ها و عهد های دیگران نیست! راه از آنجا اشتباه شد که خواستم تصاحب شوم و تصاحب کنم! فراموش کردم هیچ تنی مستعمره ی دیگران نیست!

هیچ کس به دیگری تعلق ندارد . فقط تو هستی برای تعلق به خودت . نه مال کسی میشوی و نه کسی مال تو میشود! تنمان، قلبمان، شور و شوقمان، احساسمان ... کالای حراجی نیست که به نام دیگری بزنیم . اگر این را بفهمیم نصف دیگر راه را رفته ایم! مگر نه اینکه هر کس ققط به خودش تعلق دارد؟ مگر درد ها و رنج هایمان سهم تنهایی هایمان نیست؟  مگر کوله بار بر دوشمان با کسی قسمت میشود؟ مگر هر کس تنها به انتهای این مسیر نمی رسد؟


*نادر ابراهیمی


نویسنده : انگور ۶ نظر ۳ لایک:) |

رو به پنجره ی شمالی

 
تهران را یک لایه برف سرد گرفته، نشسته ام رو به پنجره ی شمالی بدون پرده در آشپزخانه و خودم را چای لیمو و عسل مهمان می کنم، پایم را روی صندلی دیگر دراز میکنم، اهنگ سالواتوره آدومو پخش میشود و چشمانم را به برف های سفید میدوزم و گه گاه عبور عابران را نگاه میکنم...از همه مهمتر که به هیچ چیزی فکر نمی کنم! نهایتا به لباس هایم فکر کنم! شلوار طوسی و بلوز سبز با حاشیه ی گل دار و سوییشرت یاسی رنگ و کلاه آبی و فکر کنم هیچ وقت تا این حد ماکسیمال نبوده ام!  راحت و فارغ از قید و بندهای همیشگی... 
 
بشنوید tomba la neige:
 

 
نویسنده : انگور ۶ نظر ۰ لایک:) |

بی نام


همیشه فکر میکردم باید انقدر همه چیز را زیر و رو کرد تا بتوان برای حالات، احساسات، حرف ها، کارها، آدم ها و ... اسمی پیدا کرد . فکر میکردم آدم اینگونه به آگاهی میرسد و من آگاهی را از هر چیز دیگری بیشتر دوست داشتم. اما الان فکر می کنم آن چیزی که اسم نمی پذیرد ناب تر است . زیر باران داشت ترک 13ام در دنیای تو ساعت چند است پخش میشد، همه چیز ساکت بود. قلب ساکت بود مغز ساکت بود. ساعت صفر شد، در یک لحظه واحد شدم و فهمیدم که به سکوت و سکون رسیده ام . فقط یک چیزی مانند یک حضور حس میشد! بی درد، بی رنج، بی فکر! خالی از هر ترس و هر حسابگری! یک حضور شفاف حتی بی دوست داشتن! اما عاشقانه! یک حضور بی نقص! کامل! در یادم نمی آمد هیچ وقت چیزی انقدر کامل بوده باشد. تازه و خنک بود و پر از لذت... اما خالی از شعف و حتی خالی از حزن! شبیه یک شب در وسط کویر نا کجا آباد بود. پر از هیبت . پر از مسخ شدگی... پر از تاریکی شب و پر از روشنایی ستاره ها! به قدر کافی نه تاریک بود و نه روشن... همه چیز کامل بود و هیچ اسمی نداشت و من فهمیدم آن چیز ها که اسم ندارند را من بیشتر دوست میدارم... به آن سکوت و سکون رسیدن را...شبیه یک کشف شگرف بود ...باید از حرکت باز ایستاد و مجال داد تا همه چیز ته نشین شود...


بشنوید بابوشکا از کریستف رضاعی



نویسنده : انگور ۳ نظر ۳ لایک:) |

حفره ی بزرگ سمت چپ




اون روزی که داشتم کابینت رو مرتب میکردم از پشت قوطی چایی پیداش کردم. یهو نشستم و احساس آشنایی رو حس کردم که مدت ها بود برام غریبه بود . مدت ها بود نبود...

جاش یه جایی بود سمت چپ بدنم. جاش یه قسمتی از اون حفره ی خالی بود...

من بعد از رفتن اون، دنبال خیلی از قطعه های گم شده ی خودم گشتم. بعضی وقتا یه تیکه از دست هام و بعضی وقتا یه تیکه از پاهام پیدا میشد .     

اولش که رفت خیلی از قطعه های من کنده شد . یه جوری که من نتونستم بایستم! اینجوری شد که افتادم و کشون کشون دنبال تیکه های گم شدم بودم. اما هیچ  وقت لا به  لای اون دست و پاها تیکه های حفره ی بزرگ سمت چپ نبود . اگر بود مال من نبود . بر میگشتم و سر جای اولشون میذاشتم تا شاید صاحبش همونجا پیداش کنه . اولین تیکه ای که از اون حفره پیدا کردم درست بعد از کامل شدن پاهام بود . دقیقا بعد از وقتی بود که تونستم دوباره روی پاهای خودم وایسم. پا اولین چیزی بود که کامل شد ! اما هنوز دستم ناقصیاشو داره ! دست و دلم هنوز به خیلی کارها نمیره! پاهامم هنوز قدرت پیدا نکردن! بعضی وقتا دلشون میخواد بخوابن توی رخت خواب و زیر پتو گرم بشن. اما هر وقت که بیشتر دوییدن، یه تیکه رو پیدا کردم . 

مثلا یه تیکه بالای کوه بود!! نمی دونم چجوری میشه انقدر دور پرتاب شده باشم، اما فهمیدم برای پیدا کردن بعضی چیزا ، پاها باید اراده ی بیشتری برای حرکت داشته باشن...

اون روز هم اینطوری شد که اول پاها خودشون رو انداخته بودن توی تخت، بعد فک کردم چه خوبه برم یه ذره اون کابینت گوشه ایه رو مرتبش کنم! پاها رو مجبور کردم به بلند شدن، اونوقت بود که یه دستی، تو کنج اون کابینت گوشه ای تیکه ی دوم حفره ی بزرگ سمت چپ رو پیدا کردم...

تیکهه بوی روزمرگی میداد آغشته به بوی درهم چای و هل و دارچین... یادم اومد بعضی وقتا چقدر از روزمرگی هم کیف میکردم . عجیب بود برام که با خودش این کیف روزمرگی هم کنده بود... و وقتی دید به درد خودش نمیخوره پرتش کرده بود توی کابینت و رفته بود...

نویسنده : انگور ۵ نظر ۰ لایک:) |

به تو نامه مینویسم...

وقتی تو رفتی و من رفتم... وقتی شروع کردیم به دور شدن، غمگین بودم، دیوانه وار غمگین بودم...

اما مهمتر از آن، باید خودی را پیدا میکردم که جایی جایش گذاشته بودم! باید منی پیدا میشد که دوستش داشته باشم! باید من خودم را دوباره پیدا میکردم و در آغوش میگرفتم...

امروز کمتر غمگین و دیوانه وار محزونم، اما خودم را همراه خودم دارم و عجیب تر آنکه فکر می کنم، من هرقدر که از تو در جست و جوی من دورتر شدم، تو بزرگتر شدی... به جای آنکه دور و کوچک و نقطه مانند شوی، بزرگ تر شدی...


امروز منی را همراه خودم دارم که دوستش میدارم اما مهمتر از آن، تو کجایی که من را دوست بداری؟

نویسنده : انگور ۴ نظر ۳ لایک:) |

من

من از داشتنت به خودم افتخار میکردم! از تمام راهی که به سویت دویده بودم! از تمام قصه هایی که پشت سرمان بود!

اما میانه ی راه یادم رفت که به خودم هم باید افتخار کنم! میدانی، بودن هیچ کس نباید تو را از خودت بیاندازد! چون هنگام رفتن تو می مانی و یک *من* زمین خورده!

دوست بدارید هم او را و هم خودتان را! مبادا فراموش کنید و گم شوید در دوست داشتنش! مبادا یک روز به خودتان نگاه بیاندازید و مفهوم خودتان را نفهمید!

نظاره کنید اول خودتان را، سپس او یتان را! حالا جای او هر چه خواستید بنشانید! خدا را ... شخصی را... شی ای را...

با تمام قدرتتان به سمت او که دویدید، خودتان را جا نگذارید! *من*هایتان بی ارزش نیستند، منیّت هایتان چرا...

تفاوتشان را درک کنید و درطول راه از منیت هایتان کم کنید نه از من بودن هایتان.‌‌‌..

نویسنده : انگور ۱۵ نظر ۳ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان