
بابام پاهاش رو انداخت روی هم و یه دستی به صورتش کشید، سیبیلش رو تاب داد و گفت: پسری که هنوز سربازی نرفته باشه، هنوز مرد نشده! عموم انگار که همای سعادتی دیده باشه تو سر نگرفتن این وصلت گفت: اصلا سربازیه که مرد رو میسازه...
اینو که گفت دیگه کسی تاییدش نکرد. یعنی دیگه جدا بود از خونه و ماشین و فلان و بهمان... همه خسته شده بودن از این رفت و آمد یه سال و نیم، دو ساله! همه می دونستن من و اون واقعا همدیگه رو دوست داریم . یک سال و نیم پیش که خواست بیاد خواستگاری بابا یه نه بلند و کشیده و قاطع گفت . مامانم کلی خواهش کرد، مادربزرگم انقدر پاپی شد... تا اینکه بابا گفت : درسش؟
گفتم: میخونه
گفت : باید تموم بشه...
ترم، که ترم آخر بود و چند ماه دیگه تموم بود. بعد تموم شدن درس، بابا گفت : خونه؟
گفتم: داره!
نمی دونم بابا افتاده بود سر دنده ی لجش یا سر چشم و هم چشمی با داماد خان عمو بود یا واقعا فک می کرد دو متر خونه اضافه تر از من آدم خوشبخت تری میسازه...
با خانواده اش که اومدن خواستگاری بابام گفت: خونه؟
گفت: دارم یه چند متری...
بابا گفت: کمه!
اون گفت: میخرم!
رفت تا خونه بزرگتری بخره! روزا تا شب کار میکرد! شبا تا صبح درس میخوند!
هر بار که اومدن خواستگاری بابا پاهاشو روی هم مینداخت، به صورتش دست می کشید و سیبیلاشو تاب میداد و میگفت ماشین؟ طلا؟ مهریه؟ ... عمو هم تاییدش میکرد و بقیه سرشون رو تکون میدادن...
بابا هی گفت کمه و اون هی بیشتر و بیشتر کار کرد. صبح تا عصر، صبح تا شب، صبح تا سپیده ی فردا...
دیگه نمی تونست درس بخونه...
وقتی هر چی که بابا گفت رو خرید. بابا گفت حالا بگو بیان تا تازه جدی حرف بزنیم!
بعد اون همه کار کردن ها و خریدن ها و ... . دقیقا همون موقع که دیگه داشت بابا از اون تخت پادشاهیش کوتاه میومد خدا انگار محکم زد پس کله ی شانسم!
شانس که نه! از همون صبح تا شب کارکردنا و درس نخوندنا معلوم بود که ارشد قبول نمیشه... اولش گفتم بیخیال مهم نیس که ، سال بعد تو خونه ی خودمون میخونه... تا اینکه بابا باز پاهاشو انداخت روی هم، دست کشید به صورتش، سیبیلش رو تاب داد و حکم داد: سربازی!
( ادامه در "ادامه مطلب")