بهشت
+ دیدی امسال اردیبهشتی نشدیم
- یعنی چجوری؟ نمیشه خردادی بشیم؟
+ پر از دوست داشتن، پر از شمعدونی و اقاقیا و پیچ امین الدوله. میگم... میدونی بهشت کجاست؟
- هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
بشنوید: آن شب اردیبهشت یادت هست؟
+ دیدی امسال اردیبهشتی نشدیم
- یعنی چجوری؟ نمیشه خردادی بشیم؟
+ پر از دوست داشتن، پر از شمعدونی و اقاقیا و پیچ امین الدوله. میگم... میدونی بهشت کجاست؟
- هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
روزی که گذشت زادروز شاملو بود... اسم شاملو که میاد، من پرت میشم به خیلی سال پیش که الان یادم نمیاد چند سال ازش گذشته...
یادم کشون کشون علی رغم مخالفت های من خودش رو میبره به اون کافه ی سبز قدیمی که کنج سمت چپش نشسته بودیم و برامون شاملو میخواد... مثل همیشه خم شده بود و قوز کرده بود، یکی از دستاش رو دورش پیچیده بود و بغل کرده بود خودش رو و از شعر محبوبش میخوند که:
دریغا
در کار در کار در کار
می بود!
و برای اوج لذتش از شعر پلک هاش رو روی هم میذاشت و با دست های لاغر و استخونیش سر قسمت های جذاب شعر، تاکید میذاشت. و این شعر خاکستری پر رنگ شاملو برای من عاشقانه ای بود که وقت میکردم خوب نگاهش کنم و سر هر تاکیدی چیزی در قلبم فرو بریزه... یادم نمیاد اون موقع، نقطه ی شروع بودی برای آغاز این دوست داشتن یا نه؟ اما نقطه ی عطفی بود توی عاشقانه ی این سال ها... و من هیچ وقت ازش باهاش حرفی نزدم. هیچ وقت نگفتم که اون لحظه من چه حالی داشتم. فکر میکردم همیشه زمان هست برای اینکه بهش بگم از اون لحظه های تب دار شاملو و مشیری و ... از اون کافه ی سبز...
هیچ وقت نگفتم! همون موقع که گفت من خیلی دوست دارم این شعر رو، باید میگفتم چه جالب، اتفاقا منم خیلی دوست دارم تو رو...
برایم دومین دارایی با ارزش زندگیم شده بود . شده بود هوا برای نفس های خسته ی من . آنچنان که هر بار برایش میخواندم "در سینه بی خیالت رقص نفس محال است" چیزی که حتی کم و بیش بر سر پیمانش مانده ام! آنقدر برایم جان بود و از جانم عزیز تر که مصداق کامل این بود که" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی" و همچنان در جان ماند . ماند و نرفت! ماند و رهایم نکرد!
امروز که به سوگ تکه ای از جانش نشسته، انگار از جان جان من تکه ای کنده شد، رها شد...
امروز یک تکه ی دیگر هم گم کردم ...
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
-چرا انگور؟ کجای این زندگی لعنتی مستی آوره؟
+ « زندگی لیلی ست، مجنونانه باید زیستن...*»
*بیدل
موطن آدمی را، بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که
دوستش می دارند
مارگوت بیکل