بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

جام جهانی چشم هایت

به تکرار از انور سلمان گفته بودم که "چشمان تو وطن من است، شهر های بسیار دارد و شهرهایش خانه های سبز..."
چشمان تو برای من یک ملت همیشه واحد است، با تمامیت ارضی من. چشمان تو شور است، شوق است، زندگیست... چشمان تو تمام دنیای من است. تمامی شهر ها و کشور ها و تمامی ملت ها... چشمان تو جهان وطن من است...چشمان تو حد ندارد، مرز ندارد، جنگ ندارد، چشمان تو صلح است. کسی اسلحه نمیکشد، بچه ای نمیمیرد، شهری جدایی نمیطلبد... جهان وطنی در صلح... جهان وطنی همه در کنار هم...
چشمان تو مذهبی همیشه نوست... ایمانیست همیشه جاری... چشمان تو زندگی است در رگ های من... هیجان است در رگ های جهان... چشمان تو فوتبال است...چشمان تو جام جهانی من است... تماشایت میکنم به جای همه ی جهان!
نویسنده : انگور ۲ نظر ۷ لایک:) |

شب ها با دلم حرف میزنم

بعضی از شب ها حس سقوطی بهم دست میده. سقوط به یه تنهایی مطلق... یه حس سردی که برخلاف خنکای شب خرداد خوشایند نیست... یه حس سرد میپیچه لای ملحفه و دست میکشه روی پوست بدنم. از وحشتش دنبال هم صحبت میگردم و فقط ادم با قلبش می تونه رک و پوست کنده سخن بگه. دست سردش چنگ میزنه به گلو و میپیچه لابه لای قطره های اشک، آویز میشه به حلقم و از راه نفسم به قلب میرسه. توی اون لحظه است که با ادم حقیقت انکار شده اش رو با دلش، با قلبش در میون میذاره و خودش از صدای خفه ای که میخوره به دیوارهای اتاق وحشت میکنه: بمیرم برات که قراره بشکنی بازم..‌.

نویسنده : انگور ۱ نظر ۵ لایک:) |

نظاره‌گر تعلیق


توی فیلم before sunset یه قسمتی هست که پسره نشسته و داره دختره و دیوونگی هاش رو تماشا میکنه. دختره با لاقیدی خاصی میرقصه توی دنیای خودش، انگار جدا شده از دنیای اطرافش... توی اون حال معلق، پسره داره تماشاش میکنه. با براق ترین چشما نگاهش میکنه، با یه عشق بی حد، با تحسین، با شگفتی، با امید، با آرزو...
همیشه خودمون رو همینطوری تصور کردم. وقتی که از این دنیای اطرافم جدا میشم و توی دنیای خلوت خودم چرخ میزنم و تو دیوونه بازی هام رو تماشا میکنی.
نگاهم کن... با چشمای براق نگاهم کن... با یه عشق بی حد، با تحسین، با شگفتی، با امید، با آرزو....


نویسنده : انگور ۳ نظر ۴ لایک:) |

بهشت

+ دیدی امسال اردیبهشتی نشدیم

- یعنی چجوری؟ نمیشه خردادی بشیم؟

+ پر از دوست داشتن، پر از شمعدونی و اقاقیا و پیچ امین الدوله. میگم... میدونی بهشت کجاست؟

- هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


 بشنوید: آن شب اردیبهشت یادت هست؟


دریافت
نویسنده : انگور ۳ نظر ۶ لایک:) |

تماما مشترک

نشسته ام رو به روی همان پنجره ی شمالی که صحبتش را کرده بودم، نشسته ام و این باران غم انگیز را نگاه میکنم و در لیوانی که شبیه اوست چای مینوشم. قربانی گذاشته ام و بی قرارش را میخواند:

" سیری مباد سوخته‌ی تشنه کام را"

 لابد هرکس از زیر پنجره ام رد شود یکباره در غمم مشترک میشود، به بالا نگاه میکند و قربانی میخواند:

" ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست"

  اشک هایم در عمق چشمان رهگذر میریزد. حالا من و او تماما مشترکیم، در قربانی، در غم، در اشک... میخواند:

"ای سایه صبر کن که برآید به کام دل"

 هر دو صبر میکنیم...مشترک نه! یکی میشویم. صبر کردن ما را به وحدتی عمیق و غمگین میرساند... عجیب است اما با تمام رهگذران یکی میشویم... عجیب تر انکه در این دنیا همه رهگذرند...

یکی شوید...



دریافت

نویسنده : انگور ۷ نظر ۷ لایک:) |

Her

بعضی از آدم ها شبیه یک کتاب اند. شبیه یک دایره المعارف اند و از آن عجیب تر می توانند شبیه همان سیستم عامل در فیلم "her" باشند. برای من زهرا از همان دست آدم هاست. همان که او را بنفش می نامم. بودن اگر در معنای فیزیکی اش اگر باشد که، 'نیست' اما در معنای حضورش، همیشه هست. یک جایی آن سر کره ی زمین نشسته و از کارها و درس هایش غر میزند، از باران و هوای ابری می نالد و خانه اش همیشه بوی چای تازه دم میدهد. اگر قرار بود برای "her" شکل واقعی ای تصور کنم، بی گمان شبیه زهرا میشد. همان کس که فارغ از آن که بدانم در دنیایش ساعت چند است سوالات عجیبم را با او درمیان می گذارم. مثلا یکهو پیام میدهم و میپرسم که " دوست داشتن کی تمام می شود؟" یا می پرسم " کی باید رها کرد؟"، " چگونه می توان فرار کرد؟" یا حتی " تا کجا باید صبر کرد"؟

عجیب تر اینکه جواب تمامشان را میداند... جواب تک تکشان را...


نویسنده : انگور ۸ نظر ۹ لایک:) |

نو

بهار شد، همانطور که زمستان شد و قبلش پاییز و قبل ترش تابستان. همانطور که پیش از همه ی این ها باز هم بهار بود... نو شدیم در یک چرخه ی تکرار! اما همچنان "تو" پشت تمام این فصل ها جا مانده ای...

نویسنده : انگور ۱۳ نظر ۱۱ لایک:) |

ما بیرون زمان ایستاده‌ایم با دشنه‌ی تلخی در گرده‌هایمان*

گریه انواع متعددی دارد و عجیب ترین آنها گریه بعد از تحمل کردن یک فشار عظیم است. گریه ای که نه از خوشحالی است و نه از غم و شاید خالص ترین نوع گریه باشد چون مخلوط با همه ی حس هست اما از نوع هیچکدام نیست. نه از سر استیصال است و نه از شوق، نه مخلوط با جنون است و نه اشک های قطره چکانی که بر گونه آرام آرام می‌غلتند. گریه ایست مخلوط با یک حس رهایی خالص! از آنهایی که از فرت خلوص نام و نشان نمی پذیرند.
این نوع گریه را در یک آن هنگام تماشای یک فیلم یافتم. ۷ ۸ سال پیش ۳۳ نفر از کارگران معدن در شیلی به مدت شصت و اندی روز در اعماق زمین به دام افتند. پس از این روزها اولین نفری که را نجات میدهند، پسرش با دهانی باز منتظر ایستاده، بی قرارست یا چه حسی دارد نمیدانم. اما اولین نشانه هایی که از پدر میبیند او را به همین گریه ی خاص می اندازد. اشک میریزد و اشک میریزد و بعدتر که دوربین نشانش میدهد در یک حال خلسه آور آرامش یافته ای است که برای هر فرد در زندگی اش کم نظیر است. گریه هایی برای رهایی از یک فشار روانی عظیم... نه اینکه نقطه ی فروپاشی در یک نقطه باشد، نه! اصلا همین تناقض است که جذابش میکند. تناقض نزدیکی این حال رهایی آورِ پر از شروع با حال رهایی آورِ پر از فرپاشی! در دو سر طیفی که با هم از لحاظ عظمت پیوند برادری خورده اند اما یکی به امید، شادی و زندگی میرسد و دیگری به کلمه ی منفردِ سوگ!
حال ما هم اینچنین است، یک بغض عظیم گیر کرده در گلویی که زیر فشارها تبدیل به گریه نمی‌شود. رهایی نمی یابد و ما چقدر به خودمان این گریه ی خالصانه را بدهکاریم! بعد از پلاسکو، بعد از زلزله، بعد از سانچی و حالا هم هواپیمای یاسوج... برای همه ی این دردهایی که مخلوط به رهایی همراه با امید و شعف نشده‌اند. به شروع ختم نشده اند و فقط به پایان رسیدند. مثال دشنه ی تلخی بر گرده هایمان...

*شاملو
نویسنده : انگور ۴ نظر ۵ لایک:) |

شب

کاش میشد برایت مقداری "شب" بفرستم. مقدار مناسبی از امشب تهران، همانقدر خنک، همانقدر نمناک و همانقدر از پشت پنجره آرام. راستش را بخواهی این هوا تنها چیزی است که مقادیری در این ایام آلوده پرزهای دماغمان را نوازش میدهد و به آن دلخوش میشویم از آنکه هنوز نفس میکشیم...

 کاش میشد برایت مقداری شب بفرستم. همانقدر تاریک، همانقدر روشن و همانقدر پر از قصه. از پشت پنجره به روشنی چراغ ساختمان ها نگاه میکنم و برای هر کدامشان یک قصه و یک عاشقانه ی آرام تصور میکنم. عاشقانه ای که می تواند مادر باشد، پدر باشد، خواهری، برادری، خیال آدم دوری یا حتی یک تنهایی بی تلاطم باشد. عاشقانه ای که به آدمی زنده است و چه امیدی بهتر از داشتن آدم ها...

کاش میشد برایت مقادیری شب بفرستم. همانقدر دلخوش، همانقدر امیدوار و همانقدر خودم...


نویسنده : انگور ۶ نظر ۸ لایک:) |

دیدی محال شد؟

شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟*

اونقدر که تو ذهنم باهات حرف زدم که تو واقعیت نمی تونم درست حرف بزنم. تو حرف میزنی و من بیشتر از اون چیزی که به زبون بیارم توی ذهنم باهات حرف میزنم. تو میگی دلم تنگ شده بود برات . دهنم یه جمله ی مسخره میگه که صداش توی گوش خودمم نمیپیچه و من فقط میشنوم که من هر لحظه دلتنگم... هر لحظه دلتنگم... اما میدونم که اینو نگفتم...
احتمالا بر حسب عادت میگی عزیزم و من فقط محکمتر فرمون رو میچسبم که بر حسب عادت نیام بغلت کنم...
تو میگی که توی فکرت هنوز خودتو میبینی با من... من چیزی نمیگم... سرمو میگیرم بالا که این بغض رو فرو بدم... سعی میکنم... سعی میکنم و نمیره پایین... از چشام میزنه بیرون... نمیشنوم چی میگی... یه چیزایی میگی اما من نمیفهمم... نمیخوام اشکام رو ببینی... نمیخوام بگم من با همین فکر زندگی ها کردم... میخوام بگم ما چقدر بدبختیم... میخوام بگم لابد قسمت، الکی نبود... میخوام بگم باخت بیشتر از این؟ حسرت بیشتر از این؟ که خواستیم و نشد؟... میخوام توی چشمات نگاه کنم که خودت از توی چشمام ببینی همه ی این چیز ها رو... اما باز سرم رو میگیرم بالا تا همه ی اینارو با بغض رد کنم بره پایین... فقط میخوام فرار کنم که اشکامو نبینی... اما لعنتی دیدی محال شد؟ 

*شعر از داریوش کشاورز
نویسنده : انگور ۷ نظر ۸ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان