بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

جام جهانی چشم هایت

به تکرار از انور سلمان گفته بودم که "چشمان تو وطن من است، شهر های بسیار دارد و شهرهایش خانه های سبز..."
چشمان تو برای من یک ملت همیشه واحد است، با تمامیت ارضی من. چشمان تو شور است، شوق است، زندگیست... چشمان تو تمام دنیای من است. تمامی شهر ها و کشور ها و تمامی ملت ها... چشمان تو جهان وطن من است...چشمان تو حد ندارد، مرز ندارد، جنگ ندارد، چشمان تو صلح است. کسی اسلحه نمیکشد، بچه ای نمیمیرد، شهری جدایی نمیطلبد... جهان وطنی در صلح... جهان وطنی همه در کنار هم...
چشمان تو مذهبی همیشه نوست... ایمانیست همیشه جاری... چشمان تو زندگی است در رگ های من... هیجان است در رگ های جهان... چشمان تو فوتبال است...چشمان تو جام جهانی من است... تماشایت میکنم به جای همه ی جهان!
نویسنده : انگور ۲ نظر ۷ لایک:) |

نظاره‌گر تعلیق


توی فیلم before sunset یه قسمتی هست که پسره نشسته و داره دختره و دیوونگی هاش رو تماشا میکنه. دختره با لاقیدی خاصی میرقصه توی دنیای خودش، انگار جدا شده از دنیای اطرافش... توی اون حال معلق، پسره داره تماشاش میکنه. با براق ترین چشما نگاهش میکنه، با یه عشق بی حد، با تحسین، با شگفتی، با امید، با آرزو...
همیشه خودمون رو همینطوری تصور کردم. وقتی که از این دنیای اطرافم جدا میشم و توی دنیای خلوت خودم چرخ میزنم و تو دیوونه بازی هام رو تماشا میکنی.
نگاهم کن... با چشمای براق نگاهم کن... با یه عشق بی حد، با تحسین، با شگفتی، با امید، با آرزو....


نویسنده : انگور ۳ نظر ۴ لایک:) |

بهشت

+ دیدی امسال اردیبهشتی نشدیم

- یعنی چجوری؟ نمیشه خردادی بشیم؟

+ پر از دوست داشتن، پر از شمعدونی و اقاقیا و پیچ امین الدوله. میگم... میدونی بهشت کجاست؟

- هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


 بشنوید: آن شب اردیبهشت یادت هست؟


دریافت
نویسنده : انگور ۳ نظر ۶ لایک:) |

نو

بهار شد، همانطور که زمستان شد و قبلش پاییز و قبل ترش تابستان. همانطور که پیش از همه ی این ها باز هم بهار بود... نو شدیم در یک چرخه ی تکرار! اما همچنان "تو" پشت تمام این فصل ها جا مانده ای...

نویسنده : انگور ۱۳ نظر ۱۱ لایک:) |

نا میرا


بعضی وقت ها فکر میکنم که اینجا را سهوا پیدا میکند و میخواند، از آدرس وبلاگ شک میبرد که من باشم؛ اما وقتی میخواند اینجا را، ناگهان با خودش مواجه میشود. مدام اینجا را میخواند اما چیزی به من نمیگوید تا خجالت نکشم، تا از پناهگاه امن تاکستانم فرار نکنم. اینجا را میخواند و به ناگاه نوری در دلش شروع به درخشیدن میکند. نوری که دیگر نه از دوست داشتن است و نه از آینده. آنقدر خالص است که حتی این ها هم نمی تواند باشد. نوری درخشش میگیرد، بر من می تابد و من در وجودش ته نشین میشوم. نوری که خاک هایم را می تکاند و در یک لحظه ی باشکوه میفهمد، میفهمد حقیقت بودنم را، دوست داشتن دیوانه وار را و یاد مایی که قبلا بود و ارزش زمانی که بر ما دیر شده است.

نور همانطور که ناگهانی پیدا شده، در اعماقش میچرخد و مثل خاموش کردن ته سیگار در وجودش خاموش میشود؛ باز همه چیز در تاریکی مطلق فرو میرود، من در او جاودانه میشوم و از خاکستر به جا مانده ام همیشه متولد میشوم...

نویسنده : انگور ۱۰ نظر ۱۰ لایک:) |

به غم غمش نشسته ام

باید میبودم، وقتی نشسته ای زمین و سرت را میات دستانت گرفته ای، از پشت بغلت میکردم، می نشستم و تمام تورا در جانم در بر میگرفتم و تاب میدادم... 



نویسنده : انگور ۷ لایک:) |

به غم غمش نشسته ام

برایم دومین دارایی با ارزش زندگیم شده بود . شده بود هوا برای نفس های خسته ی من . آنچنان که هر بار برایش میخواندم "در سینه بی خیالت رقص نفس محال است" چیزی که حتی کم و بیش بر سر پیمانش مانده ام! آنقدر برایم جان بود و از جانم عزیز تر که مصداق کامل این بود که" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی" و همچنان در جان ماند . ماند و نرفت! ماند و رهایم نکرد!

امروز که به سوگ تکه ای از جانش نشسته، انگار از جان جان من تکه ای کنده شد، رها شد...

امروز یک تکه ی دیگر هم گم کردم ...

نویسنده : انگور ۶ نظر ۴ لایک:) |

برای حال خوب خاورمیانه دیر شده...

اگر بخواهم برایت عاشقانه ای بنویسم احتمالا عشقانه ترین نامه ی خاورمیانه خواهد شد، عاشقانه تر از نیما به عالیه و شاملو به آیدا! و اگر بخواهم برایت از زندگی و سرخوشی بنویسم تمام خون زیر پوست خاورمیانه به جوش و خروش خواهد افتاد، سرخوش تر از حرکت آفتاب داغ روی تن سرما . اگر بخواهم برایت از موسیقی بنویسم تمام این خطه را در خیابان و لابه لای خط کاشی ها به رقص درخواهم آورد رقصان تر و لطیف تر از تمام والس های جهان...

اما گاهی بحث، توانستن نیست! بحث سر خواستن است! که این "اگر بخواهم" بالفعل شود! گاهی بحث سر نخواستن است! گاهی بحث سر خستگیست! و گاهی بحث سر دیر شدن است! و گاهی واقعا دیر میشود...


نویسنده : انگور ۸ نظر ۳ لایک:) |

امید مرگ نیست؟

تو بگو 
در این خانه ی بی تو 
کدام پنجره را باز کنم؟
تا امید برگشتنت
مثل نور خورشید
بر فرش دلم بتابد؟
آیا 
امید 
مرگ نیست
برای کسی که بر نمیگردد؟*


*شعر از صادق حنیفی

نویسنده : انگور ۸ نظر ۶ لایک:) |

صدای بهشت میدهید...


امروز زاد روز کیهان کلهر بود...
کلهر با آن کمانچه ی جادویی اش... کمانچه ای که انگار صدایش از بهشت می آید... از خود خود بهشت...
بی شک آلبوم تنها نخواهم ماند کلهر برای من خاطره ی جاودانه ایست از عشق و تنهایی...
بشنوید :
تنها نخواهم ماند از کیهان کلهر:



نویسنده : انگور ۵ نظر ۰ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان