بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

تماما مشترک

نشسته ام رو به روی همان پنجره ی شمالی که صحبتش را کرده بودم، نشسته ام و این باران غم انگیز را نگاه میکنم و در لیوانی که شبیه اوست چای مینوشم. قربانی گذاشته ام و بی قرارش را میخواند:

" سیری مباد سوخته‌ی تشنه کام را"

 لابد هرکس از زیر پنجره ام رد شود یکباره در غمم مشترک میشود، به بالا نگاه میکند و قربانی میخواند:

" ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست"

  اشک هایم در عمق چشمان رهگذر میریزد. حالا من و او تماما مشترکیم، در قربانی، در غم، در اشک... میخواند:

"ای سایه صبر کن که برآید به کام دل"

 هر دو صبر میکنیم...مشترک نه! یکی میشویم. صبر کردن ما را به وحدتی عمیق و غمگین میرساند... عجیب است اما با تمام رهگذران یکی میشویم... عجیب تر انکه در این دنیا همه رهگذرند...

یکی شوید...



دریافت

نویسنده : انگور ۷ نظر ۶ لایک:) |

شب

کاش میشد برایت مقداری "شب" بفرستم. مقدار مناسبی از امشب تهران، همانقدر خنک، همانقدر نمناک و همانقدر از پشت پنجره آرام. راستش را بخواهی این هوا تنها چیزی است که مقادیری در این ایام آلوده پرزهای دماغمان را نوازش میدهد و به آن دلخوش میشویم از آنکه هنوز نفس میکشیم...

 کاش میشد برایت مقداری شب بفرستم. همانقدر تاریک، همانقدر روشن و همانقدر پر از قصه. از پشت پنجره به روشنی چراغ ساختمان ها نگاه میکنم و برای هر کدامشان یک قصه و یک عاشقانه ی آرام تصور میکنم. عاشقانه ای که می تواند مادر باشد، پدر باشد، خواهری، برادری، خیال آدم دوری یا حتی یک تنهایی بی تلاطم باشد. عاشقانه ای که به آدمی زنده است و چه امیدی بهتر از داشتن آدم ها...

کاش میشد برایت مقادیری شب بفرستم. همانقدر دلخوش، همانقدر امیدوار و همانقدر خودم...


نویسنده : انگور ۶ نظر ۷ لایک:) |

امید لای گل های اتاق


مهتاب تازه مهمان من شده بود . خیلی سریع گل هاش خشک میشد و میریخت. یه مدت اصلا از بقیه جداش کردم و جاشو تغییر دادم . اما بهتر که نشد بدترم شد! دوباره برش گردوندم سر جای قبلیش که حداقل روند زوالش کند تر بشه. دیگه حواسم بهش نبود . تو چشم من از دست رفته بود . دیگه به موقع آبش نمیدادم، گل هاش رو نمیشمردم... حتی دیگه کمتر دوستش داشتم... یه روز که دیگه نا امید شدم. رفتم که بذارمش بیرون که حداقل جلو چشم بقیه نمیره!

انگار تازه دیدمش! بعد اون همه وقت! اومدم باهاش وداع آخر رو کنم که دیدم جون گرفته . غنچه های تازه ی صورتی کمرنگ باز کرده...

امید همین شکلیه... درست جایی که انتظارشو نداری سر باز میکنه... روی اون نقطه ی آخر.

نویسنده : انگور ۱۰ نظر ۷ لایک:) |

فردا روز دیگریست...

فردا شد و یک روز تولد دیگری هم گذشت. روزهای تولدم را دوست دارم و میدانم که منصفانه نیست اما دوستی دوستهایم را به همین روز تولدم محک میزنم. آن ها که ساعت ۱۲ شب زنگ میزنند . آن ها که برایم آهنگ میخوانند. آن ها که خیلی غیرمنتظرانه پیامک تبریک میدهند و آن ها که خبری ازشان نمیشود و میدانم چند رو  دیگر پیامکشان را دریافت میکنم . از بین این ها من عاشق گروه یکی مانده به آخرم! آن ها که سالها ناپدید بوده اند اما روز تولدت غافلگیرت میکنند. 

من تمام این دسته ها را به تبریکشان میسنجم. میدانم منصفانه نیست چون خودم تاریخ های تولد در خاطرم نمی ماند با اینکه از دوست داشتنم به آنها کم نمیشود. اما دوست داشتن دوستهایم را سر روز تولدم قضاوت میکنم!! 

این تنها روزی از سال است که بخودم حق میدهم که حق به جانب باشم، طلبکار باشم!( با اینکه میدانم کسی دوستی و دوست داشتنش را به من بدهکار نیست) اما تنها این یک روز از سال را به خودم حق میدهم که آخر شبش بنشینم و فکر کنم چرا فلانی به من زنگ نزد! چرا یادش نبود و خیلی چیزها!

فکر میکنم به همه ی اینها و دلم میگیرد! دلم از اینکه برای خیلی ها متن های بلند بالای تولد مینویسم اما روز تولدم چیزی غیر از تبریک هرچند پرشور آن ها تحویل نمیگیرم !  بارها فکر میکنم اگر مینوشتم خودم را چگونه مینوشتم . به اینها فکر میکنم و سعی میکنم شبیه آن چیزهایی شوم که نوشتنشان را دوست دارم... آن نوشته هایی که هیچ وقت دریافتشان نمیکنم. بعضی وقت ها فکر میکنم شاید شبیه این چیزهایی که خیال میکنم نیستم که مرا نمی نویسند و انقدر تصورم از خود حقیقی ام دور شده، انقدر انتزاعی شده ام که حتی نمیبینند که بنویسند یا می بینند و فکر می کنند چیز قابل توصیفی وجود ندارد!

به همه ی این ها آخر شب فکر میکنم، قضاوت میکنم، طلبکار و سپس محزون میشوم!

و بعد فردا میشود و این خوب است! روزی که دیگر طلبکار دوست داشتن ها و پیام ها و نوشته ها نیستم...


پ.ن:
ببخشید نرسیدم بیام بهتون سر بزنم. جبران میکنم
نویسنده : انگور ۱۲ نظر ۴ لایک:) |

حزن و بغض و غرور

قرار بود بیام حس و حال خوبم رو از کنکور ارشد باهاتون به اشتراک بذارم . کاری که معمولا کمتر به صورت شخصی انجام میدم . قرار بود بیام بگم که بعضی وقت ها باید به خودت ثابت کنی که می تونی یه چیزی رو توی دور دست بخوای. بپری حتی اگه دیر و بگیریش و ته دلت احساس غرور و شعف کنی!

اما حال امروز با غرور و شعف فرق داشت! پر از غم و بغض و خشم بود! خشم زیاد! بغض و استرس بی اندازه! پر از تشویش!

اما تهش باز هم به غرور رسیدم. غرور و شعف! غرور برای دیدن پست هایی از آقا گل و غزالیات و مترسک... و شعف برای داشتن همچین دوستانی.

میخواستم چیزی بنویسم برای این حال پر از حزن و بغض و غرور! اما فکر کردم حالا که تمام ما با عقاید و دین و شهر های متفاوت در یک واحد عظیم و سربلندی به اسم میهن اشتراک داریم و حتما در این بغض و حزن و خشم مشترک هستیم، پیشنهاد کنم این پست ها را بخوانید و مثل من به غرور و شعف برسید...

غرور برای همچین سربازان میهن پرستی و شعف برای همچین دوستانی...

نویسنده : انگور ۳ نظر ۵ لایک:) |

دستم را بگیر و بدو....

این روزها که نیستم، میدوم! زیاد میدوم... به نا کجا نه! به تو نه! به مقصدی میدوم اما نمیدانم و شاید هم میدانم! شاید به خودم میدوم! نه از آن دویدن هایی که برای لاغری و شادابی خوب باشد! از آن دویدن هایی که میدوم و پیر میشوم... میدوم و پیر میشوم... انگار زنده مانده ام به دویدن! باید زنده باشی به مستی و شعف... باید زنده باشی به دویدن و تمامی ما زنده ایم به دویدن! هر کدام یکجور! میدویم که برسیم! به یار، به رهایی... میدویم که برویم! از شهر، از کشور، از خودمان... میدویم که درجا نزنیم!که راکد نشویم!میدویم که زنده بمانیم!

شاید دویدن به ناکجا هم خیلی بد نباشد...

نویسنده : انگور ۹ نظر ۷ لایک:) |

شب بود

یه خواب بد دیده بود، دیشب بهش پیام دادم نترسی بخوابی ها!

+ گفت: از کجا میدونی میترسم؟؟

خب من اینو از اونجایی میدونستم که سه سال پیش توی خواب همچین حالتی سراغم اومده بود، خوب خوب یادمه که خواب بودم و انگار یه چیز سنگین افتاد رو قفسه ی سینه ی من و شروع کردم گلوم رو فشار دادن، میدونستم خوابم اما بیدار نمیشدم! دست و پا میزدم اما بیدار نمیشدم! داد میزدم بیدار نمیشدم! یه بار که خیلی بلند داد زدم از صدای خودم از خواب پریدم! بعد اون شب ها می ترسیدم بخوابم...

- بهش گفتم : نترس هیچیت نمیشه اما هر وقت ترسیدی یه جمله ای رو بگو...

+ ....

من سالهاست که قبل خواب میگم : الا بذکرالله تطمعن القلوب...


نویسنده : انگور ۷ نظر ۵ لایک:) |

رو به پنجره ی شمالی

 
تهران را یک لایه برف سرد گرفته، نشسته ام رو به پنجره ی شمالی بدون پرده در آشپزخانه و خودم را چای لیمو و عسل مهمان می کنم، پایم را روی صندلی دیگر دراز میکنم، اهنگ سالواتوره آدومو پخش میشود و چشمانم را به برف های سفید میدوزم و گه گاه عبور عابران را نگاه میکنم...از همه مهمتر که به هیچ چیزی فکر نمی کنم! نهایتا به لباس هایم فکر کنم! شلوار طوسی و بلوز سبز با حاشیه ی گل دار و سوییشرت یاسی رنگ و کلاه آبی و فکر کنم هیچ وقت تا این حد ماکسیمال نبوده ام!  راحت و فارغ از قید و بندهای همیشگی... 
 
بشنوید tomba la neige:
 

 
نویسنده : انگور ۶ نظر ۰ لایک:) |

کاش بد نشود آخر این قصه ی بد


یکی از دوستام زیر عکس فوق العاده ی خودش توی اینستاگرام یه متنی نوشته بود که آدم همیشه تنهاست... از نظر من تاثیرات شبه همه ی این تنهایی ها...

من رو برد به یک سال پیش همین حدودا...

خسته و گریون با حال خراب یه پست گذاشته بود راجع به تنهایی و دنیای وحشت آور . اون شب من دنیام خوب بود و آروم . کسی که باید میبود بود و من به تمام روزهای فوق العاده ایمان داشتم ...

بهش پیام دادم و گفتم میخوام برات یه داستان بگم ! داستان درام کمدی تراژدی راز آلود ترسناکی که منتهی شده بود بودن اون کسی که باید . 

این کار رو میکردم برای کسایی که نا امید بودن و منتظر و از پا افتاده... که کسی که فکرش رو نمی کنی یه جا میاد برای موندن...

امشب تو اینستا میگشتم با آدمی که نیست و خیالی که هست و یه پایان باز برای داستان خودم...

و چقدر احتیاج داشتم که یکی بیاد و بگه میخوام برات یه داستان بگم ... از ادمی که اومد و رفت و برگشت...


*عکس از نت
نویسنده : انگور ۱۱ نظر ۶ لایک:) |

حفره ی بزرگ سمت چپ




اون روزی که داشتم کابینت رو مرتب میکردم از پشت قوطی چایی پیداش کردم. یهو نشستم و احساس آشنایی رو حس کردم که مدت ها بود برام غریبه بود . مدت ها بود نبود...

جاش یه جایی بود سمت چپ بدنم. جاش یه قسمتی از اون حفره ی خالی بود...

من بعد از رفتن اون، دنبال خیلی از قطعه های گم شده ی خودم گشتم. بعضی وقتا یه تیکه از دست هام و بعضی وقتا یه تیکه از پاهام پیدا میشد .     

اولش که رفت خیلی از قطعه های من کنده شد . یه جوری که من نتونستم بایستم! اینجوری شد که افتادم و کشون کشون دنبال تیکه های گم شدم بودم. اما هیچ  وقت لا به  لای اون دست و پاها تیکه های حفره ی بزرگ سمت چپ نبود . اگر بود مال من نبود . بر میگشتم و سر جای اولشون میذاشتم تا شاید صاحبش همونجا پیداش کنه . اولین تیکه ای که از اون حفره پیدا کردم درست بعد از کامل شدن پاهام بود . دقیقا بعد از وقتی بود که تونستم دوباره روی پاهای خودم وایسم. پا اولین چیزی بود که کامل شد ! اما هنوز دستم ناقصیاشو داره ! دست و دلم هنوز به خیلی کارها نمیره! پاهامم هنوز قدرت پیدا نکردن! بعضی وقتا دلشون میخواد بخوابن توی رخت خواب و زیر پتو گرم بشن. اما هر وقت که بیشتر دوییدن، یه تیکه رو پیدا کردم . 

مثلا یه تیکه بالای کوه بود!! نمی دونم چجوری میشه انقدر دور پرتاب شده باشم، اما فهمیدم برای پیدا کردن بعضی چیزا ، پاها باید اراده ی بیشتری برای حرکت داشته باشن...

اون روز هم اینطوری شد که اول پاها خودشون رو انداخته بودن توی تخت، بعد فک کردم چه خوبه برم یه ذره اون کابینت گوشه ایه رو مرتبش کنم! پاها رو مجبور کردم به بلند شدن، اونوقت بود که یه دستی، تو کنج اون کابینت گوشه ای تیکه ی دوم حفره ی بزرگ سمت چپ رو پیدا کردم...

تیکهه بوی روزمرگی میداد آغشته به بوی درهم چای و هل و دارچین... یادم اومد بعضی وقتا چقدر از روزمرگی هم کیف میکردم . عجیب بود برام که با خودش این کیف روزمرگی هم کنده بود... و وقتی دید به درد خودش نمیخوره پرتش کرده بود توی کابینت و رفته بود...

نویسنده : انگور ۵ نظر ۰ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان