بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

بی دوست

احساس میکنم که بی دوست موندم

شبیه به اینه که ته یه روز خسته کننده، دم دمای غروب و هوای بارونی و سرد، دلت هوایی شده باشه و بدون چای مونده باشی

نویسنده : انگور ۱۲ نظر ۶ لایک:) |

از فیلم ها که حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم

مترو خلوته، آخرین ساعت مترو همیشه خلوته. باز دویده بودیم و به آخرین مترو رسیدیم. میشینه رو به روم . روم نمیشه بگم روبه رو چرا؟ تو الان باید بشینی من سرمو بذارم رو شونه هات، دستتو بگیرم، زانوم رو بچسبونم به زانوتو قلبم بریزه...

اما به جاش دهنمو که باز میکنم میگم: فیلم رستگاری در شائوشنگ رو دیدی؟

(نمی دونم چرا همیشه من حرفای بی ربط به خاطرم میاد، مثلا هربار که خواستم بهش بگم دوستت دارم گفتم دیدی اون فیلم جدیده ی اسکار رو؟ یا مثلا وقتی خواستم بهش بگم نرو بمون یکم دیگه بهش گفتم تو اون فلشت فیلم بریز بیار، ای آخه تف و لعنت تو این فیلمااا، حالا دیدی رستگاری در شائوشنگ رو؟)

نفهمیدم جواب داد یا نه . خیلی هم برام فرقی نمیکنه بهش میگم: دلم میخواد برم زواتانئو! همون که اندی میگفت! یه جزیره ی کوچیک نزدیک مکزیک، توی اقیانوس آرام. بی هیچ خاطره ای!!!! همون که گفت وقتی آزاد بشم میرم اونجا! 

فک کن اونجا تو نیستی! من دوست داشتن رو یادم نمیاد! مثلا اونجا حتما مترو هم نداره که من یادم بیوفته که چقدر دلم میخواست بشینم و زانوم رو مماس زانوت کنم و احساس امنیت کنم و قلبم بریزه! فک کن تو اونجا نیستی! من نگرانت نمیشم! الکی از فیلما حرف نمیزنم! 

بهو به خودم میام و میبینم زانوم رو چسبوندم به آهن سرد بغل آخرین صندلی و دارم به تصویر خودم تو شیشه ی روبه رو نگاه میکنم و تو نیستی! چشمام رو میبندم! فک میکنم نکنم اینجا هم زواتانئوعه! بعد فک میکنم نه تو رو یادمه... خاطره هامو یادمه ... متروهای آخر شب رو ... چشمام رو باز میکنم و میبینم وسط حرف زدن راجع به رستگاری در شائوشنگیم! متوجه نشدم گفتی این فیلم رو دیدی یا نه! خیلی هم برام فرقی نمیکنه. میگم دلم میخواد برم زواتانئو...

.

این دور باطل تموم نمیشه. مترو هم دور خودش میچرخه، نمیشه فقط بگم بیا زانوت رو بچسبون به زانوی من؟ یا حداقل بیا راجع به یه فیلم دیگه حرف بزنیم . راستی رستگاری در شائوشنگ رو دیدی؟

نویسنده : انگور ۱۰ نظر ۸ لایک:) |

آئورلیانوی هزار و یکم


توی کتاب صد سال تنهایی وقتی 17 فرزند سرهنگ آئورلیانو باز میگردند همه در یک چیز شریک اند... یک تنهایی محزون مشترک... یک جایی از داستان چشمت بر روی آن تنهایی باز میشود همانگونه که یک روز در زندگی، تو مانند دریچه ای بی بعد میشوی و تمام تاریخ از تو عبور می کند . تو آنچنان آینده را میبینی که گذشته را ! و آن چنان درون دیگری را که خودت را! و با آن وحدت یک پارچه ی تنهایی گلاویز میشوی و به ناگاه خودت را میبینی که از همه چیز منفک شده و تنها در گستره ای بی هیچ رقص مرگ میکنی... تنها تو ...
نه کلمات معنا می یابند و نه دوست داشتن ... نه جریان صورت میگیرد و نه زندگی ... تو تنها در یک رکود موروثی حرکت میکنی و باز تمام دنیا از وحدت دست میکشد باز تو را در آغوش میگیرد و بعد میابد و به موجودیت سابق باز میگردد...
اما تویی که تنهایی درون این اوهام را دیده و آگاهی جهانی تنها را یافته ای...تویی که زانوانت را در تنهایی در آغوش گرفتی و حجم تمامی درد ها را بر استخوانت احساس کرده ای ... فشرده و مچاله شده ای در این آگاهی... 
میدانی تو آئورلیانوی هزار و یکمی...
نویسنده : انگور ۶ نظر ۳ لایک:) |

کاش بد نشود آخر این قصه ی بد


یکی از دوستام زیر عکس فوق العاده ی خودش توی اینستاگرام یه متنی نوشته بود که آدم همیشه تنهاست... از نظر من تاثیرات شبه همه ی این تنهایی ها...

من رو برد به یک سال پیش همین حدودا...

خسته و گریون با حال خراب یه پست گذاشته بود راجع به تنهایی و دنیای وحشت آور . اون شب من دنیام خوب بود و آروم . کسی که باید میبود بود و من به تمام روزهای فوق العاده ایمان داشتم ...

بهش پیام دادم و گفتم میخوام برات یه داستان بگم ! داستان درام کمدی تراژدی راز آلود ترسناکی که منتهی شده بود بودن اون کسی که باید . 

این کار رو میکردم برای کسایی که نا امید بودن و منتظر و از پا افتاده... که کسی که فکرش رو نمی کنی یه جا میاد برای موندن...

امشب تو اینستا میگشتم با آدمی که نیست و خیالی که هست و یه پایان باز برای داستان خودم...

و چقدر احتیاج داشتم که یکی بیاد و بگه میخوام برات یه داستان بگم ... از ادمی که اومد و رفت و برگشت...


*عکس از نت
نویسنده : انگور ۱۱ نظر ۶ لایک:) |

معنا و تنهایی



دنبال معنای هر چیز‌ گشتن، سخت ترین بخش زندگی آدمیست. دنبال معنای زندگی، عشق، مرگ و ... . 

تعریف کردن هر چیز در غالب معنا، می تواند حاوی درد و رنج بزرگ و یا حتی شادی خالص تر و ویژه شود. اما در دو حالت آن، بیشترین چیزی که نصیب آدمی میکند، تنهاییست...


*عکس از اینترنت



نویسنده : انگور ۱۰ نظر ۷ لایک:) |

حصار و تنهایی


بعضی از آدم ها از آن دسته اند که نمی توان آن ها را محدود کرد! نمی توان به آن ها گفت دوست داشتنت را ، دل تنگی ات را، ... پنهان کن. نمی توانند! ذره ذره تمام میشود جان مایه ی وجودیشان! کلافه میشوند! دیوانه میشوند! تمام میشوند! از تمام نگفتن های دوستت دارم ها و دلم تنگ شده ها تمام میشوند!                    

آدم ها برای قفس، برای حوض، برای چهار دیواری ساخته نشده اند! آدمی را رهاییت لازم است!

این آدم ها برای رها نبودن ساخته نشده اند. حرف های نزده، آدم را محصور می کند . محصور و دلتنگ... محصور و دلتنگ و تنها...

نویسنده : انگور ۱۳ نظر ۴ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان