بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

ای کاش قضاوتی در کار میبود

روزی که گذشت زادروز شاملو بود... اسم شاملو که میاد، من پرت میشم به خیلی سال پیش که الان یادم نمیاد چند سال ازش گذشته...

یادم کشون کشون علی رغم مخالفت های من خودش رو میبره به اون کافه ی سبز قدیمی که کنج سمت چپش نشسته بودیم و برامون شاملو میخواد... مثل همیشه خم شده بود و قوز کرده بود، یکی از دستاش رو دورش پیچیده بود و بغل کرده بود خودش رو و از شعر محبوبش میخوند که:

دریغا 

      ای کاش ای کاش
                            قضاوتی قضاوتی قضاوتی

                                                                     در کار در کار در کار

                                                                                                      می بود!

و برای اوج لذتش از شعر پلک هاش رو روی هم میذاشت و با دست های لاغر و استخونیش سر قسمت های جذاب شعر، تاکید میذاشت. و این شعر خاکستری پر رنگ شاملو برای من عاشقانه ای بود که وقت میکردم خوب نگاهش کنم و سر هر تاکیدی چیزی در قلبم فرو بریزه... یادم نمیاد اون موقع، نقطه ی شروع بودی برای آغاز این دوست داشتن یا نه؟ اما نقطه ی عطفی بود توی عاشقانه ی این سال ها... و من هیچ وقت ازش باهاش حرفی نزدم. هیچ وقت نگفتم که اون لحظه من چه حالی داشتم. فکر میکردم همیشه زمان هست برای اینکه بهش بگم از اون لحظه های تب دار شاملو و مشیری و ... از اون کافه ی سبز...

هیچ وقت نگفتم! همون موقع که گفت من خیلی دوست دارم این شعر رو، باید میگفتم چه جالب، اتفاقا منم خیلی دوست دارم تو رو...

نویسنده : انگور ۶ نظر ۳ لایک:) |

به غم غمش نشسته ام

برایم دومین دارایی با ارزش زندگیم شده بود . شده بود هوا برای نفس های خسته ی من . آنچنان که هر بار برایش میخواندم "در سینه بی خیالت رقص نفس محال است" چیزی که حتی کم و بیش بر سر پیمانش مانده ام! آنقدر برایم جان بود و از جانم عزیز تر که مصداق کامل این بود که" تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی" و همچنان در جان ماند . ماند و نرفت! ماند و رهایم نکرد!

امروز که به سوگ تکه ای از جانش نشسته، انگار از جان جان من تکه ای کنده شد، رها شد...

امروز یک تکه ی دیگر هم گم کردم ...

نویسنده : انگور ۶ نظر ۴ لایک:) |

آرزو


صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را

ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم


نویسنده : انگور ۹ لایک:) |

امید مرگ نیست؟

تو بگو 
در این خانه ی بی تو 
کدام پنجره را باز کنم؟
تا امید برگشتنت
مثل نور خورشید
بر فرش دلم بتابد؟
آیا 
امید 
مرگ نیست
برای کسی که بر نمیگردد؟*


*شعر از صادق حنیفی

نویسنده : انگور ۸ نظر ۶ لایک:) |

خواب

از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی

*مولانا

نویسنده : انگور ۱۰ لایک:) |

زندگی

-چرا انگور؟ کجای این زندگی لعنتی مستی آوره؟

+ « زندگی لیلی ست، مجنونانه باید زیستن...


*بیدل

نویسنده : انگور ۱۲ نظر ۷ لایک:) |

موطن آدمی


موطن آدمی را، بر هیچ نقشه ای نشانی نیست

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که

دوستش می دارند


مارگوت بیکل


نویسنده : انگور ۴ نظر ۲ لایک:) |

در من کوچه هاییست...






در مـــــن


کـــوچـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نــگـشـتـه ام

ســـفـر هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نـــرفـتـه ام

روزهــایـی اســت کـه بـا تـــــو ســـر نــکـرده ام

شــب هـایـی اســت کـه بـا تـــــو آرام نــیـافـتـه ام

عـــاشـقـانـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نــگـفـتـه ام . . .

مــی بـیـنـی چـــقـدر بـا تـــــو کـار دارم

با من بمان*


* شاعر ناشناس

نویسنده : انگور ۱۱ نظر ۵ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان