بگذار مستت کند انگور نابِ زندگی

به تو نامه می نویسم

خوابت را دیده ام!
نه سلام و نه علیکی! فقط خوابت را دیده ام و قدر دنیا ناراحت و عصبانی ام! خوابت را دیده ام که خوشبخت میشوی و من عین برگهای پاییزی می افتم. در خواب سر خودم فریاد میزدم که لعنتی بیدار شو. اما نمی توانستم . لحظه ای که بر زمین افتادم بیدار شدم. شاید مردم که بیدار شدم و شاید هنوز هم مرده ام و بیدار نشده ام...
به هر حال خوابت را دیده ام. نگران نباش ته دوست داشتنت برای دیگری رسیدن خوبیست آنطور که من دیده ام. پر از چشمان براق و خنده و آواز...تو میرسی من میمیرم...
نویسنده : انگور ۶ نظر ۴ لایک:) |

تو آدم بودی و من حوا و ضربان ما، دوتار بود...دوتار خراسانی


ما درمیان رقصیم...

رقصان کن آن میان را...

*مولانا


در دو تار ایرانی به سیم بم میگویند آدم و به سیم زیر میگویند حوا ... آن چنان که تو آدم بودی و من از ابتدای خلقت حوای این زمین تک آدمی... در دوتار، آدم برای حوا کافی بود و حوا برای آدم! جادو میکردند با خلوتشان...بعد سه تار و تار و عود و قانون و سنتور و آه... چنگ آمد!!! 

صدایم گم شد در این دنیای پر از حوا و پر از آدم! به جانم با هر زخمه، لرزه درآمد در جست و جویت و آدمی یافت نشد که باید... و من ماندم حوای بی آدم این زمین هزار آدم!!!

شاید می توان به آن لیلی و مجنون هم گفت! آنچنان که مجنون می نالد در فراق لیلی و چیزی در دل لیلی میلرزد بی مجنونش... لیلی مانده و این دنیای بی مجنون پر از جنون! پر از صدا...

میدانم در این دنیای نا متناهی جاییست که هنوز ترانه ی نواخته شده ی خلوت ما را بلد است...مگر در این دنیای بی آدم و بی حوا، آدم تر از تو و حوا تر از من یافت میشود؟ چشم هایت را به تاریکی مهمان کن و شنوا شو... صدای نفس های عمیقم را از زیر رگ گردنت شنوا شو، که من کنار خدا از رگ گردن هم به تو نزدیک ترم ... رها شو از این فاصله های کش دار... فاصله های سکوت گرد... سکوت گرد طولانی... رها شو، من جان گرفته ام در این سکوت تا به اینجا آمده... حبس  شده ام در سیم ها... رها شو تا رها شوم روی این سیم های سرد نزدیک گردنت ...و چقدر رها شدن در آغوشت طعم زخمه های بوسه میدهد...

با این سکوت حریص شده ایم برای نواخته شدن ... نواخته شو... نواخته شو تا صدای خلوت جانانه ی ما طنین انداز شود در عالم... ، نواخته شو و برقص آ... برقص آ و رقصان کن آن میان را...

 رقصان کن تا بعد از این سکوت های ممتدد گرد، باز تو آدم شوی و من برایت حوایی کنم...                    

تو با صدای بم آدمیت صدایم کن و من لیلی ترین حوا میشوم...


نویسنده : انگور ۱۲ نظر ۵ لایک:) |

به تو نامه مینویسم...

وقتی تو رفتی و من رفتم... وقتی شروع کردیم به دور شدن، غمگین بودم، دیوانه وار غمگین بودم...

اما مهمتر از آن، باید خودی را پیدا میکردم که جایی جایش گذاشته بودم! باید منی پیدا میشد که دوستش داشته باشم! باید من خودم را دوباره پیدا میکردم و در آغوش میگرفتم...

امروز کمتر غمگین و دیوانه وار محزونم، اما خودم را همراه خودم دارم و عجیب تر آنکه فکر می کنم، من هرقدر که از تو در جست و جوی من دورتر شدم، تو بزرگتر شدی... به جای آنکه دور و کوچک و نقطه مانند شوی، بزرگ تر شدی...


امروز منی را همراه خودم دارم که دوستش میدارم اما مهمتر از آن، تو کجایی که من را دوست بداری؟

نویسنده : انگور ۴ نظر ۳ لایک:) |
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان